شهادت دختر نبوت همسر ولایت مادر امامت
بر عاشقان اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت باد.
فاطمه ای فدایی ولایت ای مادر پهلوشکسته این امت با تو چه کردند؟
یا اهل العالم آخرین پیامبر از۱۲۴۰۰۰پیامبر خدا فقط یک دختر داشت بااو چه کردند؟
علت از دنیا رفتنش چه بود؟
چگونه تشییع جنازه کردند؟
چندنفر چه موقع تشییعش کردند؟
چرا کسی نفهمید چطور دفن شد؟
قبر مطهرش کجاست؟
چرا نیست؟کو؟کجاست؟
همان که برای پدرش عزیزتر از همه بود.
همان زهرا :که روی سینه رسول خدا بزرگ شده بود
پس آنانکه : پهلویش شکستند سینه زهرا را زخمی کردند،درحقيقت سینه رسول خدا را زخمی کردند
همان زهرا که: رسول خدا همیشه محبت بر او را برای امت خود سفارش می کرد
همان زهرا :که مادر پدرش حساب می شد:اُم ابیها
همانکه:در روز مباهله ......
همانکه:نفر اصلی پنج تن آل عبا بود:هذه فاطمه و.........
همان زهرا :که یکی از شاگردانش سلمان فارسی بود
همان زهرا که: رسول خدا دوست داشتن اورا از امت خود مزد رسالت خود قراردهد
همان زهرا:که درب او به مسجد باز بود ودرب همه به مسجد به امر خدا بسته شد
همان زهرا که در روز عروسی لباس عروسی اش را به فقیر بخشید وبا لباس کهنه به خانه شوهر رفت
اما اُف بر آن مردم نمک نشناس که حتی گریه فاطمه(س) بر رسول خدا ممنوع کردند
بدتر اينكه :مجبورش كردنددور از شهر در بيابان گرم گريه مي كرد.
درآن بيابان زير يك درختچه اي براي پيامبر گريه مي گرست.
آن نامسمانان همان درخچه را هم بريدند تا.....
واز آنهم بدتر : آن زني که به گریه حضرت فاطمه اعتراض مي کرد همان زن فقیری بود که
حضرت در روز عروسی لباس عروسی اش را برایش بخشیده بود.
وای بر این امت نمک نشناس.
مگر با تنها یادگار رسول خدا این چنین می کنند؟؟؟؟؟؟؟
چطور: پِشگل شتر همسر رسول خدا(عایشه) را تبرک می شمارند
ولی پاره جگرش را بین درب ودیوار می کشند وخانه اش را آتش می زنند
ای وای ای وای
بسمه تعالي
مدتي است از شهادت حميد ذاكري دربالاي قله الاغ لو ميگذرد او در ادامه بلنديهاي قوجار و قله الاغ لو مانده است، قربانت برم حميد در حاليكه تير دوشكا به شكمت اصابت كرده بود همه را نجات دادي وخودت ماندي، اين جور فرماندهي را در كجاي دنيا سراغ داريم؟
از عمق جنگلهاي منطقه مائوت عراق گذشته و به نزديكي بلنديهاي قاميش و قوجار رسيديم كه مسلط و مشرف به شهر سليمانيه عراق مي باشد چشم اميدم به عملياتي است كه در پيش داريم تا حميدم را پيدا كنم .دربلنديهاي گاوميش وقوجار درته دره مستقريم، از شدت سرما در بالاي بلندي هاي قوجار هيچ عراقي هم وجودنداشت چراكه برفي به ارتفاع 4متر داشت . نيروهاي اطلاعات مي گفتند چند روز پيش 40 نفر از عراقيان را هلي كوپتر همانجا پياده كرده ولي همه در برف غوطه ور شده ويخ زده بودند الان كه آخرهاي اسفند است وبرفها ذوب ميشود تعدادي از عراقيها در بالاي بلندي ديده ميشوند .ديده بانشان آتش توپخانه را به طرف ما هدايت كرد. مداوم مي زدند هر روز چند تا از سنگرهايمان با تمام نفرات منهدم مي شوند و گلهاي عزيزمان پرپرميشدند .هر شب دعاي نافله خوانان سنگر نشين به آسمان اين بود:خدايا به حق شهداي پرپر شده وبه حق صاحب الامرمان ومادر پهلو شكسته اش شب عمليات رازودتر برسان.پلهاي مواصلاتي را يكي يكي سيل خراب ميكرد وهدايت نيروهاي پشتيباني به طرف خط مقدم سخت تر شده و به تعويق مي افتاد سرانجام شبي دستور حمله فرا رسيد وگردان حضرت حبيب از لشگر31عاشورا بانيروهايش خط شكن وگردانهای امام سجاد و علی اکبر پشت سرش حركت كردند (شهيد سوادي دراين گردان بود). عكس زير موقع اعزام به خط مقدم از اين شهيد گرفته شده است.

درمدت كوتاهي خبر رسيدحتي بدون يك نفر تلفات توانستند تمام نگهبانان خط اول عراق راسر بريده وآنجارا فتح كنند.وساعتي بعد درخط دوم در دامنه بلنديهاي قوچار با دشمن در گير شده وبالا مي روند ودر نهايت خط بعدي هم فتح شد اما جانها باختند عاشقانه جنگيدند نصف تك تك گردانها به زمين افتادند كه توضيح در پايين دقيق تر است .عمليات تثبيت شددستور حركت به دوشكاچي ها رسيد.كارشناسان نظامي ميدانند كه وزن دوشكا 48كيلو ،وزن گهواره دوشكا14 كيلو ، وزن سه پايه دوشكا 50 كيلو گرم ميباشدبا مهماتي قابل توجه كه فقط 4 نفر خدمه بايد همه اينها را حمل كرده وبه قله برسانند.دوشكاچي هاي جواني كه20 ساله وكوچكتر هم بودند.آيا مي توان تصور كرد كه در زير آتش سنگن توپخانه ، با اين بار سنگين آن ارتفاع به بلندي سلسه كوههاي البرز را چگونه بالا خواهند رفت تا به رزمندگان خسته وزخمي مهمات تمام كرده، در مقابل دشمن كمك كنند؟ اين دوشكاي سنگين واين هم بلندي وحشتناك قوجار، سنگيني سلاح و لغزندگي شديد وسربالايي دامنه قوجار با شيب 40 درجه وبيشتر، توپخانه دشمن از سمت چپ كه به ما مسلط و لحظه اي هم امان نمي داد، تير هاي مستقيم تانكهاي مستقر كه در قله الاغلو كه فقط به اندازه عرض يك دره با ما فاصله داشت (600متر)كه مداوم يكي يكي دوشكاچي ها را به زمين مي انداخت،واز همه مهمتر تيربارهاي دشمن كه از بالاي قله بر ستون ما مي باريد صحنه بسيار جالبي از مدرسه عشق را آفريده بود شبيه صحنه كربلاي حسين زهرا (ع) بود .به غير از ياران روح الله در كدام جنگ، در همچون وضعيتي، كدام ارتش تن به عمليات مي دهد؟ آن ارتش فقط يارا ن روح الله هستند كه با آن عشق عاشورايي خودشان قادر به اين عمليا تند و بس. ساعت 4صبح ما با سلاح هاي نيمه سنگين دوشكا از دامنه قوجار بالا رفتيم دشمن از بالا وتوپخانه از بغل شديد ميزد در حاليكه با اين بار سنگين بالا مي رفتيم وبچه ها يكي يكي به زمين مي افتادند به همديگر مي گفتيم رزمنده يا علي بگو تندتر برو گردان هاي پياده حبيب وسجاد در بالا قتل عام مي شوند دير برسيم كار تمام است صداي هلي كوپتر ها براي قتل عام دو گردان پياده به گوش مي رسيد مداوم نجوا مي كرديم خدايا: اي فرياد رس درماندگان اي بي منتها ، اي قدرت مطلق قدرتي به پاهايمان بده گردانهاي پياده خسته اند و سلاحي براي مقابله با هلي كوپترها ندارند تازه هيچ سنگري هم ندارند ، الان هلي كوپترها با آن تيربار كاليبر سنگين مي رسند و.... .فرياد مي زديم تندتر بريد ، يكي از رزمندگان صدا زد آخرين وقت نماز صبح است در حاليكه مسير را ادامه مي دهيم نماز را هم بخوانيد همين طور هم كرديم. اين اقتدايي بود به سرور وسالار شهيدان ابا عبد الله الحسين(ع) كه روز عاشورا در مقابل تيرهاي دشمن نماز ظهر اقامه كردند، چه عزيزاني از ما كه در همين نماز شهيد شدند.عراقي ها تاساعت 7صبح مقاومت كردند وهرچه مهمات داشتند زدند و توانستند ازماتلفات بگيرند، توپخانه آنها كه از سمت چپ بر ما مسلط بود ، مدرسه اي از عشق و آتش بر سر نيروهاي ما درست كرده بود ، ياران روح الله همه ايستاده مردند اما عقب برنگشتند .از طرفي بچه هاي لشكر پنج نصر كه از اول شب حركت كرده بودند از سمت راست قوچار برسر عراقي ها ريختند و وادار به تسليم شان كردند .دشمن زبون از شدت ترس مرگ، فرياد يازهرا سر ميدادند ومارا به زهراي رسو ل الله قسم مي دادند چون علاقه مارا نسبت به ساحت مقدس آن حضرت خوب ميدانستند. قسم به عزت وجلال خداوند سبحان ،بنا به دستور قبلي فرماندهان اذيت شان نكرديم .چنان از درون يازهرا مي كشيدند كه مو در سرم راست شده بود . ساعت 8 صبح بالاي قوجار رسيديم هيلي كوپترها در زير هر بالشان 12 راكت را پشت سر هم به بچه هاي گردان هاي خط شكن مي زدند كاليبر لعنتي شان امان اين خط شكنان را بريده بود بچه پشت سنگها پناه گرفته بودند .قربان روح بلند وجان خسته تان برم رزمندمهمماتشان تمام شده بود . دوشكا ها را مستقر كرده وهلي كو پتر ها را زديم و بچه هاي باقي مانده را از دست آنها رها ساختيم.
شهيدرستم سوادي كه مهاجر عزبز خاطراتي ازآن را برايمان نوشته است در همين عمليات حضور داشت خط اول را آنها شكستند وتا قله در حال درگيري در زير توپخانه و باران آتش قله جلوتر رفتند و قبل از اينكه ما برسيم ايشان زخمي شدند بعد ازآن ايثارگري مخلصانه و فتح كامل در بلندي هاي قوچار دراين عمليات به لقاءالله پيوستند.او شب عمليات با تركش خمپاره دشمن زخمي شد ودر سرماي سوزان بلنديهاي مائوت تا صبح دوام آورد وتاصبح همچنان با دوستان مزاح مي كرد و روحيه مي داد ودر سحر گاه به درجه رفيع شهادت نائل شد.روحش شاد وراهش پر رهرو باد.


رستم جان نسل امروز شايد ندانند كه درد تركش خمپاره ونبود امدادگر ،در حال خون ريزي دراز كشيدن روي برف چه دردي دارد ، چون كسي زخمي نشده باشد چه مي داند ،ولي خوب مي دانند كه زخم تركش خمپاره وخون ريزي در سرماي 25 درجه زيرصفر قوجار وبا اين حال افتادن روي برف وتا صبح ريزه ريزه جان دادن ومنتظر شهادت شدن تو به چه خاطر چه بوده است.نميگذارند اين ايثار واخلاص هدر رود اين انقلاب بدست نا اهلان ونامحروان بيفتد زيرا اگر تو وامثالت چنين جان نمي باختيد،كمترين تفريح سربازان عراق ناموس همه مابود.آري چنين بود.
اين هم عكسي از دوشكاچي هاي اين عمليات.

اين هم عكسي از دوشكاچي هاي همين عمليات كه عكاس لشكر از آنجا رد مي شد گرفته است.اين عكس چند روز قبل از عمليات گرفته شده و رزمنده اي كه نشسته يك روز قبل از عمليات در جلو همين سنگر بر اثر خمپاره دشمن شهيد شد.تركش خمپاره۱۶۰ ميليمتري سينه اش را سوراخ كرد.آن پير مرد هم كه چندين عمليات گذرانده واقعا درياي اخلاص و روحيه بود ،تركشهاي بدنش هم كه شمارش ندارند.تك تيرانداز عجيبي است كه در هر عمليات بيشتر ۵۰ عراقي را با قناسه مي زد مدتي پيش يكي از همرزمانمان خبر دادكه ازدنيا رفته است اين مرحوم در يكي از روستاهاي اردبيل ساكن بود.سه نفر ديگر از دوشكاچي ها در اين عمليات بر اثر ميني كاتيوشاي دشمن به شهادت رسيدند.سمت چپي هم معلم زبان انگليسي آقاي يوسف مقيمي كه اهل ميانه است وبعد از جنگ او را نديده ام .راوي عمليات در جمع اینهاست وشرمنده شهدا ومردم شهید پرور و شرمنده خانواده شهداست.وشرمنده از ماندنش است.
تيري كه به طرف دشمن رها ميكنيد...
شهيدجوادگلمحمدي در15سالگي مسئول انجمن اسلامي هنرستان شهيدباهنرنقده بودوقتي به جبهه جنوب اعزام شديم مداوم تكرار ميكردخداوند ميفرمايد:تيري راكه به دشمن شليك ميكنيد خداآنراهدايت ميكندشمافقط شليك ميكنيد.وقتي عمليات فتح المبين شروع شدتنگه رقابيه آزادگشت
معناي سخن اوراخوبتر متوجه شديم. خدايا24000كشته واسير وزخمي صداميان كاركيست؟باديدن اين همه تلفات اوبازآيه«مارِميت اذرميت»را تكرارميكرد
وبه ماهم توصيه ميكردوهرگزغرورش رانديديم .بعداز مرخصي دوباره اعزام شديم
ودر مرحله دوم عمليات بيت المقدس شركت كرديم
يك روزقبل ازعمليات وقتي پاتك سنگين 50تانك زرهي دشمن راجواب داديم اوبسيارمريض بودولي پشت خاكريز جانانه دفاع ميكرد.بعدازشكست دشمن
درپاتك اورابه پشت جبهه جهت مداوافرستاديم حدود ده كيلومتر به عقب برگشت وساعاتي بعددستورعمليات رسيد،موقع حركت من اسلحه وكوله آرپي جي اورابرداشتم وكيلومترها ازپشت خاكريزها وشيارهاي پيچ درپيچ
به دشمن نزديك شديم ارتفاع خاكريزها كمترازقد مابودودربعضي جاها بريده داشت دشمن ميديد كه به اونزديك ميشويم مداوم ميزد وهمه جارابه آتش بسته بود
لبه خاكريزهائيكه ازپشت آن حركت ميكرديم آماج رگبارسنگيني بود خدايا دشمن ازحمله خبرداردوكاملاً آماده است چگونه فتح خواهيم كرد؟
دل به خداسپرديم زيرا ماوسيله ورضايت اوهدف است وتنها اوضامن پيروزي است وبس. درتاريكي شب پشت خاكريزي، نمازمغرب وعشارابنابه
دستورفرماندهي نشسته خوانديم تا تير نخوريم كسي آرام دست دردوشم
گذاشت وگفت عسگر سلاح وكوله ام دست شماست اوجوادگلمحمدي بود،خدايااينجا كجا واو كجا؟او خيلي بامافاصله داشت چگونه خودرا
به مارسانده است؟سلاحش راازمن تحويل گرفت وراهي شديم ساعتي نگذشت پشت خاكريزآخركه100متربادشمن فاصله داشت رسيديم بادستورفرماندهي باتكبيربلند به قلب دشمن زديم ميان دوخاكريزقيچي شكل قر ارگرفتيم دنيايي
ازآتش بود روي خاكريز چندين پدافند هوايي23ميليمتري
وچندين پدافند هوايي شيليكاي چهارلول ودوشكاهاي بيشمار و...بود
كه كارميكردند، عراقيهاساعتي مقاومت كردنداماباآتش رزمنده گان وياري خدا
مجبوربه فرارشدند وخاكريزهاپشت
سر هم فتح شدند وقتي صبح شدپشت خاكريزي باارتفاع كمترازقدانسان رار
داشتيم دشمن پاتك سنگيني راشروع كردمقاومت عجيبي داشتيم نتوانست بگيردعلاوه برآتش مسقيم تانكها كه خاكريزراسوراخ ميكردزمين وآسمان رابه توپ وخمپاره بسته بود، بااصابت خمپاره اي ديدم محرم غفاري،نجفعلي شوكتي و جوادگلمحمدي نقش برزمين شدند،وبه وجه الله نظركردندوبه آسمان پركشيدند.
او باحال بيماري آمدوازهمه جلوترزد.
وقتي لايق شهادت شده است بيماري ومسافت مانع نميشودمعبود
ومحبوب خودصدايش مي زند.آنگاه به يادحديث قدسي افتادم:
من طلبني وجدني،من وجدني عشقني،من عشقني عشقت،
من عشقت قتلت،....
آري عزيزان شرط شهادت لياقت است آنگاه خداازميان بنده گانش بهترين را
برميگزيند وازدروازه بهشت برينش بنده گاني رااجازه عبور ميدهد كه لياقت لازم پيداكرده اند والاخيلي هامنتظر شهادت بودندوآنجاصف بسته بودند.


زندگينامه شهيد فتاح قره چال
شهيد درسال۱۳۴۱ درروستاي گوران آباد شهرستان نقده در يك خانواده
مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود د درسال1356در
راهپيمائيهاوتظاهرات بر عليه رژيم پهلوي


اين هم عكسي از سه شهيد همرزم.
شركت فعالي داشت .بعدازپيروزي انقلاب اسلامي واردسپاه پاسداران شد،
خدماتش دركردستان وجبهه هاي جنوب چشمگير بود،درنهايت به مقام والاي
شهادت كه آرزويش بود نائل گشت.او در سال62 هنگام برگشت از ماموريت
به همراه فرمانده اش توسط حزب دمكرات در خيابان به رگبار بسته شد.

فتاح جان ازيادنمي بريم ايثارهاواخلاص تورا درعملياتهاي:بيت المقدس،رمضان،فتح
بستان كه هميشه لبخند به لب درصف اول بودي .يادمان هست مي گفتي :
انسان بايدحسين وار زندگي كند وحسين وار شهيد بشود.
درنهايت به جايي كه ميخواستي رسيدي،شهادت وقرب الهي مباركت
باشد،گوارايت باد بهشت برين ، حقّت بود،آرزويت بود. فتاح جانم تو رسيدي ما
چه كنيم؟ تو رابه مقدساتمان قسم ميدهيم يادي از ما هم بكن،آخه اين اجازه
را داريد.
اي شهيدعزيز چقدر خستگي ناپذير بودي،چه خاطراتي ازتامين جاده
ايستادنت درعمليات والفجر۲ ازشما داشتيم....
خشوع نماز شهيد نادري براي من لذ ت زيادي داشت
باشهيد نادري درتربيت معلم شهيد باهنرتهران هم دوره بوديم، او اهل اراك بود.دو دوست ديگر هم داشت، يكي بنام حاتمي وديگري غياثي پوركه تازه شهيد شده واز جمع ما سفر كرده بود، صميميت عجيبي بين من و نادري برقراربود، اوبا اخلاص خود مرا به عالم ملكوت نزديك مي كرد.وقتي به نماز مي ايستاد تمام وجودم را متوجه خود مي ساخت، من از نماز نادري لذت بسيار زيادي مي بردم، آخه او نماز ميخواند وروح من پرواز ميكرد،ايكاش ميتوانستم يك بار مثل او به نماز بايستم. روزي درخوابگاه ، همكلاسان دور هم جمع ومشغول گپ دوستانه بودند. شهيدنادري هم مشغول نمازبود،مثل هميشه تمام توجه من به نماز او بود،خشوع نمازش گپ دوستانه آن جمع را عوض كرد يكي ازدوستان گفت كه اين دوست شما(نادري) گويا مشكلي دارد خيلي ناراحت است و...من كه خبر داشتم آرام عرض كردم كه مشكلي ندارد صبر كن معلوم خواهد شد.وقتي نمازش تمام شد وبه جمع ماپيوست كاملا شاد وخندان بودطوري كه همه تعجب مي كردند.نادري تنها نمازش نه، بلكه تمام كارهايش چنين بود،شركت مداوم دردعاي كميل مسجد مهديه تهران،حضور مداوم شبهاي جمعه درجمكران و...كه البته مرا هم با خود ميكشاند. بعد از فارغ التحصيلي من به جبهه اعزام شدم چند ماه بعد يكي از همكلاسان را درتيپ ذوالفقارلشكرعاشورا ديدم از ايشان سراغش راگرفتم جواب داد كه نادري وحاتمي هردو در عمليات كربلاي چهارغواص بودند كه شهيد شدند. تمام وجودم را غم گرفت .نادري جان مگر قرارنبود همه جا مرا با خود ببري آخه؟!؟ 



