تبليغاتX
نورایثار



ما و جانباز

 آيا تا به فكر كرده ايم كسانيكه ۸سال همه چيزشان را براي نجات دين ودنياي ماها تقديم كرده اند

الآن در چه حالي هستند.چه كسي از آنها مواظبت وپرستاري ميكند؟مطالب زير گوياتر است.

اين درد دل همسر يك جانباز:

همدم جانباز

 

من همسر جانبازي هستم كه خاربر چشم  و تيغ بر پا گرفت ،تا ديگران خواب ناز

 

داشته  باشند وتمام زردپي هاي اعصابش رابه دم تركش وسّم خردل سپرد.

 

به روايتي ، سپري  شده  بود  تا « ُتنگ » اين مردم ناز، نشكسته  باشد .

 

سعي كرده ام از نجواها برايش ترانه  بسازم ، خاطراتش را با گلاب بشويم  و در

 

طاقچه  بالا سرش بگذارم . وقتي گره بر اعصابش  مي افتد و مثل يك پرنده

 

زخمي بال بال ميزند ، زهر ترك مي شوم . دلِ سوخته ام را براي  پرهاي

 

سوخته اش ، حرير مي كنم ، گاه ترس برم برمي دارد كه نكند دست به خاطراتش

 

 ببرد و سند عشقش را به صخره خستگي بكوبد.در اين موقع من جان مي بازم ،

 

 تا او جان  بگيرد.وقتي همسرم از سفره التهاب بر ميگردد  همگي  سفره

 

« ُشكر » نذر ميكنيم وشمع  هاي سكوت مي افروزيم وبه ياد خدا از نردبان عشق ،

 

 به بام ايثار ، پاي ميگذاريم.

 

واين درد دل فرزند جانباز كه هميشه پدر معلولش جلو چشمانش هر روز ذوب وبه مرگ

 

نزديكتر ميشود.آيا

كسي هست به او دلداري بدهد؟من وتو چه وقت به فكر دلداريش بوده ايم؟

من وتو يا در آغوش گرم والدين مي نازيم ويا پدر ويا مادريم و فرزندانمان را در آغوش گرممان

پرورش ميدهيم.اگر كمكي به آنها نكرده ايم حداقل با اعمال خلاف و يا منكر و.... دردشان را

 بيشتر نكنيم.

مي خوانيم درد دل يك فرزند جانباز را:

مطلب بالا وپايين:نقل از ( از انتشارات معاونت فرهنگي پژوهش وارتباطات آذربايجان غربي)

لبخند پدرم را مي ستايم

 

وقتي كلمه جانباز به گوشمان مي رسد، احتمال ميدهيم كه كسي دست

 

وپا ويا چشمش اسيب ديده وعضوي از بدنش قطع شده است.تعدادي

 

از اين يادگاران 8سال دفاع مقدس كه آبراههاي حياتي يعني اعصاب و

 

روانشان رابه سرنوشت ملت ورضاي خدايشان تقديم داشته اند.من ۱۲ سال دارم ،

 

اين  سالها اورا مي بينم كه براي

 

رسيدن به سر سيلندر اكسي‍‍ژن ، درخانه ، سينه خيز ميرود.با شنيدن

 

تك بوق بلند در خيابان ، دستم را محكم مي فشارد وصد بار صلوات

 

مي فرستد.بارها در نيمه هاي شب ، خاموش مي گريد و دو دستان

 

آسيب ديده اش رابر سرش قلاب ميكند ودرب را به روي كسي باز نمي كند.

 

روزها وشبها ، خواب وغذا ،رفتن به بيرون ، خريد  و ميهماني اش تعطيل

 

ميكند،اما لبخند نمازش تمام شدني نيست. من و مادرم ، زندهء لبخند و

 

نماز پدريم،وگرنه سخت است اين مصائب.

 

واين هم حرف دل خودم: 

 

خدايا در مقابل اين ايثارها وبي اعتنائيها وبهتر بگويم زخم زدنها در روز قيامت چه

 

 خواهيم كرد؟آخه مگر هر جواب الكي مثل :نميدونستم،نديدم ،نفهميدم،و.......

 

را از ما قبول خواهي كرد؟

 

مابدنبال زندگي راحتيم واز زندگي سخت ودردناك مردان بي ادعا كه امروز بر خوان

 

نعمت  شان نشسته ايم غافليم ،وسراغي از آنها نميگيريم.

 

گاهي با هزاران زحمت پله هاي چندين طبقه را بالا آمده ودرجلو ميزمان به زحمت

 

استاده اند كه ما كارشان را راه اندازيم ولي گفته ايم :نميشود،برو 

 

وعده اي از ماها چهره خويش را آرايش كرده ودر جامعه بدنبال لذايذ خودمانيم.

 

ويا همسرمان را آرايش داده ودر خيابانها ميگردانيم

 

ويا در مجالس لهو ولعب بدنبال بي غيرتي و..... هستيم واز غيرت غيور مردانيكه ما

 

را از چنگ غارتگران نجات داده اند غافليم.

 

خدايا آخر اين غفلت چه خواهد بود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386;ساعت 5:50 قبل از ظهر;  توسط حمید;  | 

آصف۱۳ساله ودوغواص دشمن

 

سال۱۳۶۵بااعزام سپاهيان حضرت مهدي(عج)دوباره توفيق دركناررزمندگان مخصوصا

 

شهيدپرويز رحيم زاده نصيب مان شد.اين بارآصف راهم داشتيم. خيلي خندان

 

وشوخ طبع بود، سالها در جبهه بود وقبل از ۱۳سالگي پا

 

 به جبهه گذاشته وتازه خدمت سربازيش را شروع كرده بود.شهيد رحيم زاده

 

ازشجاعت ونترسي اوچنين نقل ميكرد :

 

 من وآصف درعمليات خيبر  درگردان حضرت علي اصغر بوديم بعدازعمليات

 

 وفتح منطقه در داخل خاك عراق ، پدافند

 

كناردجله را بعهده داشتيم.شبها به خاطرجلوگيري ازخطرات

 

غواصان دشمن نگهبانان دو نفر مي ايستادند.ولي آصف ۱۳ ساله تنهايي مي ايستاد

 

واصلا هم نمي ترسيد.يكي از شبها ساعت ۲ بعد از نيمه شب 

 

بود كه صداي رگبار آصف  همه را بيدار كرد،وسراسيمه و به سرعت به  كمك آصف

 

رفتيم و موضع گرفتيم  همه چيز تمام شده بود. آصف سالم ودو غواص

 

دشمن سوراخ سوراخ شده بودند.

 

جريان از اين قرار بود كه:آصف از صداي خش خش  ني ها،قطع شدن 

 

صداي قورباغه ها ، حركت ريز امواج آب و...حضور قطعي غواصان را

 

متوجه شده وبدون ترس ودلهره تصميم ميگيرد دستگيرشان كند.كلاه آهني خود را

 

روي سنگر گذاشته وچند متر آنطرف تر موضع ميگيرد، غواصان نيز از

 

آب بيرون آمده وخيال ميكنند نگهبان به ديواره سنگر تكيه داده وخوابيده است هر

 

كدام از يك طرف جهت بريدن سر نگهبان با سيم مخصوص به

 

سنگر آصف نزديك ميشوند در اين حال صداي ايست آصف به زبان عربي( قف)غواصان

 

را در جاي خود ميخكوب ميكند.از طرفي آصف تنها بود وتوانايي

 

بستن دستهاي ايندو را نداشت وعربي را هم خوب نميدانست از طرف ديگر غواصان

 

از صداي آصف متوجه ميشوند كه نگهبان كم سن و سال است، قصد فرار ميكنند

 

برميگردند كه به آب بپرند این بار با رگبار آتشين آصف  بر زمين  مي افتند.

 

آصف وقتي به گريه افتاد كه فرمانده تاسف ميخوردوومي گفت:  كاش

 

ميتوانستيم زنده بگيريم خيلي به درد ميخورد اطلاعات ايندو چون

 

غواصان نيروهاي اطلاعات وعمليات هستند. 

 

تازه كسي مگه كسي  ميتوانست  جلو  گريه آصف را بگيرد

 

اوبدليل اينكه نتوانسته بود نيروهاي اطلاعاتي دشمن را دستگير كند تا از اونها

 

اطلاعات مفيدي گرفته شود خيلي ناراحت بود.

 

مي گم اي اهل عا لم هيچ جاي  دنيا چنين شجاعتي را سراغ نداريد مگر در

 

 سربازان حضرت ولي عصر(عج). عشق به اوست كه مي تواند شجاعت آفرين باشد .

 

آن حضرت خودش سرچشمه شجاعت است و  شجاعت جميع انبياء

 

 وائمه بالاخص امير المومنين علي (ع) خيبر شكن را بتنهايي دارد ،آري  قدرت

 

اولين وآخرين، علم اولين وآخرين، عشق و محبت اولين وآخرين را خداوند عزوجل

 

در او او يكجا جمع كرده است. والسلام

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386;ساعت 8:15 بعد از ظهر;  توسط حمید;  | 

شهدای گمنام.

 

خیلی  گشته بودیم ،نه پلاکی ،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک

 نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.خاک وگلها را پاک کردم.دیگر نیازی  نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود.   به یاد شهدای گمنام  .....................

از خاطرات محمد احمدیان در تفحص شهدا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386;ساعت 8:6 بعد از ظهر;  توسط حمید;  |